شما بگویید به چه مناسبت ؟

 

به نام آنکه در نظرش همه یکسانند

 

              آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

                                                              یک نفر در آب دارد می سپارد جان

 

سال 75 بود که در اثر حادثه ای دچار ضایعه نخاع ( معلولیت ) شدم و به این واسطه حدوداً 10 سال از ادامه تحصیل دور شدم . 10 سال لحظه به لحظه آرزوی تحصیل در دانشگاه را در خود زنده نگه داشتم ، به امید اینکه روزی مشکلات ناشی از معلولیتم کمتر خواهند شد و انشاالله من هم به آرزوی همیشگی ام ، یعنی ادامه تحصیل تا مدارج عالی جامه عمل خواهم پوشاند .

10 سال با وجود خستگی شدید روحی و جسمی ناشی از ناملایمات روزگار ، به امید بهتر شدن شرایط زندگیم با تمام وجود تلاش کردم و هیچگاه به ناامیدی اجازه ندادم تا با رخنه کردن در ذهن و روحم ، مرا از ادامه راهی که انتخاب کرده ام باز دارد .

تا اینکه بالاخره به لطف پروردگار مهربان تابستان سال 1385 با قبولی در رشته  ) IT دانشگاه جامع علمی - کاربردی ، مرکز پارس الکتریک تهران ) احساس کردم که اولین گام موفقیت را در راستای اهدافم برداشته ام . پس از ورود به دانشگاه و سپری کردن یک پودمان در رشتهIT  بدلیل موقعیت شغلی ( مسئول روابط عمومی ) و علاقه وافر من به رشته روابط عمومی بصورت کتبی از دانشگاه مرکز علمی - کاربردی در خواست تغییر رشته از رشتهIT  به رشته روابط عمومی را دادم ، که سرانجام با موافقت دانشگاه مرکز از پودمان دوم رشته روابط عمومی ، مشغول به ادامه تحصیل شدم  . پودمان دوم را با موفقیت گذراندم و پس از قبولی در امتحانات پایانی ترم ( معاونت آموزشی دانشگاه ) از ثبت نام من در پودمان سوم ممانعت به عمل آوردند ، و با ذکر این دلیل که چون من پودمان یک را در رشته روابط عمومی نگذرانده ام و دروس پایه هم در آن پودمان قرار  دارند فعلا باید واحدهای عمومی را طی کنم تا همزمان با ورودیهای جدید پودمان یک را بگذرانم و سپس به روال عادی ، پودمانهای بعدی را طی کنم . منهم بنظر ایشان احترام گذاشتم و شروع به گذراندن واحدهای عمومی نموندم . اما متاسفانه پس از گذراندن یک پودمان دیگر مطلع شدم که مرکز ما ورودی جدید نمی پذیرد و منهم باید به ناچار پودمان یک را در مراکز دیگر بصورت میهمان یا انتقالی بگذارنم .

القصه از اول مهرماه 1386 با تک تک مراکز علمی - کاربردی موجود در دفترچه راهنما  ( که رشته روابط عمومی را دارند ) هم به صورت حضوری  و هم تلفنی تماس گرفتم که متاسفانه همه آنها عنوان کردند که کلاسهای ما در طبقات بالا تشکیل می شوند و اذعان داشتند که نه آسانسور داریم و نه این امکان را که حتی یک کلاس در طبقه همکف برگزار کنیم . و جالب اینجاست که بعضی از این مراکز به من توصیه می کردند که وقت خودم را تلف نکنم ! چون فکر نمی کنیم مرکزی وجود داشته باشد که برای استفاده و دسترسی افراد داری معلولیت مناسب سازی شده باشد ؟!

خوشا به سعادتمان !

با اینکه همیشه به لطف و کرم خداوند ایمان داشته ام ،  از آن روز به بعد شدیداً دچار ناامیدی شده ام و به آرزوهای بر باد رفته ام می اندیشم !

صرف نظر از پرداخت هزینه شهریه حداقل چهار پودمان به دانشگاه علمی - کاربردی ، هدر دادن زمانی بی نتیجه که در این یکسال و اندی بدلیل بی توجهی و بی اهمیتی برخی از مسئولین دانشگاه از یک سو و از سویی دیگر استعفا از محل کارم بدلیل قبولی در دانشگاه مرا سخت می آزارد .

 نمیدانم چه کنم ؟ و از چه کسی تقاضای رسیدگی به این مشکل را داشته باشم ؟

 با توجه به اینکه در آبان ماه امسال ( 1386 ) مجددا در دانشگاه جامع علمی - کاربردی ، مرکز فرهنگی هنری شهرداری تهران در رشته روابط عمومی بصورت متمرکز پذیرفته شده ام ، اما متاسفانه این مرکز نیز فاقد آسانسور   می باشد و کلاسهای درس در طبقات سوم و چهارم تشکیل می گردند .

در عجبم که شهرداری چرا ؟

مگر نه اینکه مطابق قانون جامع حمایت از حقوق معلولان ، شهرداری موظف به اجرای قوانین مربوط به مناسب سازی جهت دسترسی و بهره مندی معلولان از اماکن عمومی است ؟

آنچنان غرق در افکار ناراحت کننده و ناشی از مشکلات پیش روی خود و همنوعانم بودم که گذر زمان را احساس نکردم . در همین حین با صدای زنگ پیام کوتاه به خود آمدم .

پیامی با این مظمون :

« دوست عزیز معلول و توانمندم ، 12 آذر روز جهانی معلولان را به شما و تمامی شهروندان دارای معلولیت و توانای هموطنمان تبریک عرض می نماییم »

با نیشخندی به خود نهیب زدم تبریک به چه مناسبت ؟!

شاید به مناسبت ...

اما نه ! هر چه فکر می کنم نمیدانم به چه مناسبت ؟

شما بگویید به چه مناسبت ؟

 

یا حق

 

 

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

پیشرفت خودروهای شرکت بهزیستکار !!!

لطفا چند لحظه صبر کنید تا فایل متحرک زیر کاملا باز شود :

 

   

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦
تگ ها :

درد دل یک معلول ضایعه نخاعی با خالقش

به نام خدای مهربانیها

خدمت خدای مهربونم سلام

 

خدای خوبم که بی منّت می بخشه ، خدایی که نشسته اون بالا و به ما بنده های حقیر و کارهای خوب و بدمون نگاه می کنه ، می بینه که چه جوری و کجاها به داد هم می رسیم یا بیشتر وقتها پشت همو خالی می کنیم .

 

خدا جون ، خدای خوبم ، امروز دلم خیلی گرفته ، دلم می خواد ساعتها برات درد دل کنم ، خیلی دلم پُره ، از خیلی چیزها و خیلی آدمها .می دونم خیلی سرت شلوغه و اینم می دونم که همه بنده هات دارن صدات می کنن و باهات درد دل می کنن .اما ازت خواهش می کنم چند لحظه هم وقتتو به این بنده حقیرت بده و به حرفهام گوش کن .

خدایا می دونم که خوب یادته ، یادته که دَه سال پیش در عنفوان جوانی ( در سن 19 سالگی ) بنا بر حکمتت دچار آسیب دیدگی نخاع شدم و به ناچار نشستم روی صندلیه چرخدار ، نمیدونم ، شاید خواستی روی این زمین پر از گناه قدم بر ندارم ، شاید خواستی امتحانم کنی و یا شایدم خواستی درد خیلی های دیگه رو که سلامتی ندارن  با تمام وجودم درک کنم ، ولی هر چی که خواسته تو بود ، منهم راضی شدم به رضای خودت .

توی این سالهای سخت ، با تمام مشکلاتی که برام بوجود اومد و با همه زحماتی که خانواده عزیزم متحمّل شدند، باز هم امیدم رو از دست ندادم و تلاش کردم . دوست داشتم یه روزی از روی ویلچر بلند بشم و به همه کسانی که فکر می کنند معلولیت باعث میشه که افرادی چون من و امثال من از طبیعی ترین حقوق شهروندی مون محروم بشیم ، ثابت کنم که ما هنوز هم زنده ایم و حق حیات داریم .چون همین آدمها بودن که اجازه ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام رو ، و حتی اجازه حضور در کلاسهای رشته ای که خودشون برام انتخاب کرده بودند رو به   من ندادند ، چرا که به باور غلط خودشون حضور من و امثال من باعث تضعیف روحیه افراد سالم میشد . همه اینها مثه یه بغض کهنه روی دیواره های گلوم پینه بسته . دوست داشتم به این افراد ثابت کنم که من می تونم و قسم خوردم که یه روزی با تمام دردها و رنجهایی که مطمئناً آزارم میدن و با دردی که در بند بند اعضای بدنم احساس می کنم و با تمام فشاری که به روح و جسمم وارد میشه روی پاهام بایستم ، تا ثابت کنم که خودمو باور دارم و به همه افراد ظاهر بین بفهمونم که هنوز خیلی مونده تا لطف خدا رو درک کنن و به دکتر هایی که از همون اول گفتن " دیگه نمیتونی " ثابت کنم که میشه و می تونم . تا بدونن در وَرای علم اونها قدرت لایزال تو هست و با کمک تو همه غیر ممکن ها ممکن میشه .

خدا جون سرتو درد نیارم ، بعد از شش سال تلاش بی وقفه حالا به شکر الطاف خودت می تونم با دو تا عصا قدم بردارم البته به سختی ، البته با وجود میخچه کف دستم ، و با درد طاقت فرسایی که توی پاهامه ، ولی نمی خوام بشینم ، نمی خوام دوباره عقب گرد کنم ، می خوام ثابت کنم خواستن توانستن است .

دوست دارم بچه های دیگه با دیدن من پی ببرن که اگه بخوان میشه و می تونن بخودشون و دیگران ثابت کنن که معلولیت محرومیت نیست ، ولی حالا که من دوست دارم پیشرفت کنم ، حالا که نمی خوام محتاج کسی جز تو باشم ، شرکتی که من و بچه های دیگه برای ایاب و ذهابمون ازش استفاده می کنیم ( شرکت بهزیستکار وابسته به سازمان بهزیستی کل کشور ) حدود یک ماهه که اعلام کرده که تا اطلاع ثانوی نمی تونه به افراد دارای معلولیت خدمات بده . چون بگفته مسئولین این شرکت ، بدلیل سهمیه بندی بنزین ، ماشینهای این شرکت سوخت کافی نداره ؟!

        

خیلی جالبه ، نه ؟!

حالا خدایا خودت قضاوت کن بعد از اینهمه تلاش حَقّه که برگردم عقب ؟ حَقّه پس رفت کنم ؟ حَقّه که نتونم پیشرفت کنم و برای خودم و خانواده و جامعه ام مفید نباشم و بر خلاف باور و اعتقاداتم سر بار جامعه ام بشم ؟

چرا سازمان بهزیستی هیچ تدبیری برای حل این مشکل نمیکنه ؟ انگار هیچ کس ما رو نمیبینه ؟ کاش لااقل معابر و وسایل حمل و نقل شهریمون جوری طراحی شده بودن که میتونستیم بدون منت رفت و آمد کنیم و به کار و زندگیمون برسیم .

 خیابونهای پر دست انداز ، پیاده رو های پر از مانع ، اتوبوسهای شاسی بلند ؟!

خدای من ، خدای مهربونم ، یعنی میشه یه روزی برسه که معلولین بتونن براحتی در جامعه ی که به حق بهشون تعلق داره زندگی کنن ، براحتی رفت و آمد کنن ، براحتی مشکل ایاب و ذهابشون رو حل کنن .

چه جوریه ؟

خدایا الحمدالله هنوز محتاج خودتم و روزی رسونم تویی ، ولی با وجود این هزینه های سنگین ، برای ما خیلی سخته که بخوایم هر روز برای رفت و آمدهامون مدام از آژانس استفاده کنیم . خود من در هفته بجز کارهای متفرّقه دو روز به باشگاه میرم تا ورزش کنم و توانایمو افزایش بدم و همینطور دو روز هم به دانشگاه میرم تا ثابت کنم یه معلول هم می تونه مثل بقیه یا خیلی بهتر از اونها ادامه بده با اینکه برام خیلی سخته .ولی میترسم روزی برسه که ناچار بشم ورزش و درس رو رها کنم و بشینم گوشه خونه و همه کسانی که باعث شدن نتونم ادامه بدم ، خوشحال بشن . البته این فقط درد دل و مشکل من تنها نیست ، بلکه مشکل خیلی از بچه های دارای معلولیته .

حالا خودت قضاوت کن ، چرا ما آدمها بجای همراهی و تشویق همدیگه ،  ... ؟!

مگه نه اینکه :       بنی آدم اعضای یک پیکرند           که در آفرینش ز یک گوهرند

مگه نه اینکه گفتی از روح خودت در ما دمیدی و باز گفتی همه ما با هم مساوی و برابر هستیم و زرد و سرخ و سفید و سیاه نداره و این تقوای ماست که برتری می بخشه . نمیدونم چی بگم ، دستم به جایی بند نیست ، بجز دامن رحمتت . نمیدونم به کجا باید شکوه کنیم و از کی بخوایم که به حرف ما گوش کنه ، یا اصلا کو گوش شنوا ؟

خیلی حرفها و خواهشها بوده که مطرح شده و تا حالا بدون جواب مونده !

حالا این موضوع هم شده یه مشکل جدید که بعید میدونم کسی رسیدگی کنه ،  مگر خودت .

ما کجای کاریم ، انگار همین روزهاست که مصداق شعر معروف باید تغییر کنه :

چو عضوی به درد آورد روزگار                دگر عضوها را نباشد خیال

شهرام مبصر – معلول ضایعه نخاعی

یا حق

  

نویسنده : شهرام ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

افتخار آفرینی بهاره هنرپرور دانشجوی دکترای شیمی

سلام ;

 دیروز رادیو و تلویزون و خبرگذاریها به اعلام خبری که در زیر آمده پرداختند .

 در نخستين کنگره بين المللي PICC با حضور44 دانشگاه

مقاله دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات مقام نخست را کسب کرد

 

خواهر خوبمان " سرکار خانم بهاره هنرپرور "  با تلاش و پشتکار و اراده پولادینش همیشه باعث افتخار و مایه مباهات همه مردم ایران بخصوص جامعه معلولین ایران و علی لخصوص انجمن باور بوده و خواهد بود .

  امیواریم همه کسانی که خود را باور ندارند و یا تواناییهایشان را نادیده می گیرند از بهاره عزیز و افرادی همچون بهاره بعنوان الگوی موفقیت درس خودباوری و اعتماد بنفس بگیرند .

 صمیمانه به دوست باوریمان

 خانم بهاره هنرپرور ( هاوکینگ ایران ) تبریک میگویم

  

با حضور 44 دانشگاه
مقاله دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات مقام نخست را کسب کرد

 در نخستين کنگره بين المللي “PICC” (شيمي در پترا)، مقاله بهاره هنرپرور دانشجوي دکتراي رشته شيمي فيزيک واحد علوم و تحقيقات از ميان 44 دانشگاه از 24 کشور جهان به عنوان مقاله برتر انتخاب شد.

     به گزارش خبرنگار دانشگاهي آنا، عنوان مقاله وي اثر پيوند هيدرولوژي بر پارامترهاي NQR، کلاسترهاي گوامين تک آب و بدون آب است که در نخستين کنگره بين المللي شيمي پترا که از  25 تا 28 ژوئن 2007 (چهارم تا هفتم تيرماه) در شهر تافيلا اردن برگزار شد، موفق به دريافت عنوان برتر و کسب لوح تقدير از سوي دکتر سلطان رئيس دانشگاه پترا شد.

     در اين کنگره کشورهايي نظير آمريکا، يونان، استراليا، آلمان، پرتغال، کره، نروژ، هلند، فرانسه، روسيه، اسپانيا و... حضور داشتند.

     بهاره هنرپرور که داراي آسيب ديدگي مغزي (CP) در اثر نارسايي اکسيژن به مغز در بدو تولد است از هر دو دست و دو پا معلول بوده و علي رغم تمامي مشکلات موجود داراي تجارب کاري به عنوان مجري طرح هاي پژوهشي پژوهشگاه صنعت نفت و پليمر کشور و کميته علمي فن آوري نانو در سازمان پژوهش و برنامه ريزي کشور است.

     هنرپرور حدود يک سال با نرم افزار گوسين با راهنمايي استاد دکتر منجمي و پژوهشگر نمونه کشور براي ارائه اين مقاله به کنگره بين المللي PICC کار کرده است.

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦
تگ ها :

ما بیمه کجاییم ؟!

 

بنام خالق هستی

 زهر است عطای خلق هر چند دوا باشد

                                               حاجت ز که میخواهی ؟ جایی که خدا باشد

 چند روز پیش احساس کردم خیلی خسته ام ، بعضی وقتا میشه که آدم در عین اینکه خدا خیلی چیزها رو بهش عطا کرده و لطف بی کرانشو دریغ نکرده ، بازم نا شکری میکنه و به جنبه های منفی زندگی و کمبودها چشم می دوزه و در نهایت احساس خستگی روحی میکنه . به هرحال سرتونو درد نیارم ، مِن باب همین خستگی جرقه ای درذهنم زده شد و به این فکر افتادم به همسرم شهرام پیشنهادِ رفتن به فضایی باز و دور  از این هیاهو رو بدم تا شاید اون هم از این یکنواختی دور بشه . بنابراین موضوع رو با اون در میون گذاشتم و پیشنهاد کردم که به اتفاق بچه های " انجمن باور " ( انجمنی که در حوزه امور معلولین فعالیت میکنه ) وخانواده هامون در سفری یک روزه به کاشان بریم تا شاید روحیه بچه ها هم عوض بشه ، چون خیلی وقت بود که درخلال برنامه های حضور اجتماعی که مسئولیتش رو شهرام به عهده داشت فرصتی دست نداده بود تا برنامه ای تفریحی رو هماهنگ کنه تا بچه ها یه حال و هوایی عوض کنن .

خلاصه شهرام هم از این پیشنهاد خیلی استقبال کرد و قرار شد که ما یه تور تفریحی ترتیب بدیم . به همین خاطر من شروع کردم به پرس و جو برای پیدا کردن اتوبوس از طریق یکی از دوستانم و اونهم رفت به دنبال کارای بیمه ، که لااقل با یه پشتوانه قوی و با خیالی راحت به این سفر بریم و بچه ها هم نگرانی از مخاطرات راه نداشته باشند .

القصه من تونستم توسط یکی از دوستانم وسیله سفر رو فراهم کنم و در مورد هزینه ها هم به توافق برسیم .هرچند سوار شدن بچه ها توی اتوبوس اونم به همراه ویلچر ، قاعدتاً خیلی سخته ولی با کمک خانواده ها و دوستای خوبمون که ما رو همراهی میکنن قابل حَلّه( هرچند که این مشکل همچنان در ناوگان حمل و نقل ما به قوّت خودش باقیه و بچه ها ی معلول با چه مشقّاتی از وسایل حمل نقل عمومی استفاده میکنن ، کما اینکه حتی بعضی از بچه ها به دلیل وجود همین مشکلات قید بیرون اومدن از خونه رو میزنن و انزوا پیشه می کنن؟!

ولی تنها حُسنش اینه که دیگه لازم نیست التماسِ "  شرکت بهزیست کار " که به اصطلاح ویژه ایاب و ذهاب معلولینه رو بکنیم . چون مثه اینکه تویِ  قانونهِ آدمای به ظاهر سالم ، معلولین فقط وقتی می تونن از سرویس دهی اونا استفاده کنن که یا مریض باشن یا پیش بینی کرده باشن که کی مریض می شن !!!      

 تا از 48 ساعت قبلش برای استفاده از سرویسها تماس بگیرن ( اونم با چه زحمتی ) تا بالاخره این افتخار نصیبشون بشه که از این وسایل استفاده کنن وگرنه ، برای موارد تفریحی و گردشی این حق از اونها سلب میشه . خلاصه قضیه پیدا کردن  اتوبوس که تموم شد ، رفتم سُراغه شهرام و منتظر موندم که ببینم در مورد بیمه چه کار کرده ، چون طی این چند روز می دیدم که مدام به این طرف و اون طرف زنگ میزنه و از همه در مورد شرکتهای بیمه مختلف و شرایط و هزینه هاشون می پرسه ، ولیکن می دیدم توی این چند وقت خیلی عصبی و نارحت شده ، ولی ازش سوال نمی کردم تا ببینم خودش چی میگه ؟

 تا اینکه امروز دیدم خیلی به فکر فرو رفته و غُرولُند کنان زیر لَب به این دنیا بدو بیراه میگه !

رفتم پیشش دلیل ناراحتیش رو پرسیدم ، در جواب با ناراحتی تمام گفت : با هرنمایندگی بیمه ای که تماس گرفتم بهم جواب دادند که : بخشنامه ای مبنی بر بیمه کردن معلولین وجود نداره ! و باید به شعب مرکزی مراجعه کنی تا ببینیم  اونا چه جوابی میدن . بهمین خاطر به بیمه مرکزی یکی از این شعب میره تا شاید فرجی بشه ولی اونا در جواب بهش میگن که در مفاد بیمه ، در این مورد ماده یا تبصره ای وجود نداره ؟! و فقط می تونن افراد سالم رو بیمه کنن ، تا خدایی نکرده  اگر در حوادث دچار معلولیت ، نقص عضو و یا خسارتی شدن بیمه هزینه خسارت  اونها رو تقبل کنه ،

 " لیکن برای افراد دارای معلولیت بیمه ای وجود ندارد ؟! "

خنده داره ؛ حتماً چون افراد معلول خودشون دچار معلولیت هستن دیگه نیازی به بیمه ندارن ! و شاید از نظر اونا معلولیت یک نوع مُردنه و هیچکس دوبار نمی میره ، درست مثه دری که بسته است و دیگه بسته تر نمیشه ، خیلی جالبه و باعث تـأسف !

تازه فهمیدم که شهرام برای چی اینقدر ناراحته ،  اون معتقده که بعضی آدما به موقعیتهایی که دارن و حتی به سلامتی جسمانیشون مغرور و فریفته میشن ،  غافل از اینکه شاید همین مشکل روزی برای خود اونها هم پیش بیاد و خیلی برام جالبه که همون آقایون قانون گذار بیمه ، اگر روزی بهر دلیلی خدایی ناکرده خودشون یا یکی از اعضای خانوادشون با مسئله معلولیت دست به گریبان بشن چه لذتی خواهند برد از شنیدن این قبیل پاسخها ؟

 چون همه ما بر این باوریم که معلولیت یک شانس پنجاه درصدی بین همه افراد جامعه است و هر آن ممکنه برای هر کسی پیش بیاد

در نتیجه شهرام ، کماکان با استقامتی که در همه مسائل داره دنباله این قضیه رو گرفت تا ببینیم خدا چی میخواد ، اون معتقده که در حال حاضر تنها بیمه ای که در ایران می تونه معلولین رو تحت پوشش قرار بده بیمه حضرت ابوالفضل (ع) است ، و همه معلولین عزیز باید این موضوع رو بدونن که فقط می تونن توسط خدا و بیمه حضرت عباس (ع) از بلایا به دور  باشن و به عبارت دیگه از این بیمه های به ظاهر در خدمت همه مردم ، بخاری بلند نمیشه و به این نتیجه می رسیم که :

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

                                                 چشم انعام مدارید ز انعامی چند

سونیا شناسی آذری –   همسر یک معلول ضایعه نخاعی  

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

آخ که چقدر خسته ام !!!

سلام ؛

شعر زیر را که در وصف یک نمونه ازامکانات رفاهی و خدمات رسانی به معلولان

سروده ام ، تقدیم می کنم به همه خوانندگان عزیز نجوای دل انگیز

 

 

 

آخ که چقدر خسته ام

 

خسته ام من خسته ام من 

مثه مرغ بال و پر شکسته ام من

خسته از دست زمونه

که مثه سراب میمونه

خسته از درد شبونه

دیگه طاقتم تمومه

خسته از دیار غربت

که مثه شب بی نشونه

خسته از پای پیاده

بهزیستکار مونده تو جاده

آخه اون بنزین نداره

اگه هم داره خرابه

حقوقاشونو نمیدن

زحمتا نقش بر آبه

وضع جیباشون خرابه

دلمون واسش کبابه

 

قصّۀ بهزیستکار ما

قصّۀ حباب رو آبه

پشت خط موندم دوباره

بوق ،  فقط واسم جوابه

تلفنهاش همه مشغول

مشترکهاش همه ناله

جمعه ها ماشین نداره

با آژانس می رم دوباره

چه کنم چاره ندارم

باز باید طاقت بیارم

ای خدا خودت کمک کن

حرمتا مون رو به  باده

شعر از : شهرام مبصّر

 

اینم نمایی از مناسب سازی خودروهای ون شرکت بهزیستکار( ویژه ایاب و ذهاب معلولین ) جهت رفاه هر بیشتر معلولین جسمی – حرکتی ، که متاسفانه بدیل طولانی شدن شعرمذکوراین قسمت در شعر گنجانده نشد و لذا بدیل جذابیت ؛ این بخش به صورت تصویری به نمایش گذاشته میشود :

  

 

     تذکر :

  این نوع بهینه سازی متعلق به شرکت بهزیستکارمی باشد و هر گونه کپی برداری از این طرح عقوبت الهی را به همراه دارد .

 

پایدار باشید 

    

نویسنده : شهرام ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :

سال نو مبارک

          دوست خوبم سلام ؛

          سال نو را خدمت شما و خانواده محترمتان تبریک عرض می نمایم ،

         انشاالله سالی سرشار از سلامتی ، سعادت و شادکامی در پیشرو داشته باشید . 

         تقدیم به همه شما عزیزان ؛

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ... 

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

عید نوروز

التماس دعا

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :

عشق ، عشق می آفریند ...

عشق ، عشق می آفریند

عشق ، زندگی می بخشد

زندگی ، رنج به همراه دارد

رنج ، دلشوره می آفریند

دلشوره ، جرات می بخشد

جرات ، اعتماد به همراه دارد

اعتماد ، امید می آفریند

امید ، زندگی می بخشد

زندگی ، عشق می آفریند

عشق ، عشق می آفریند

                                                 مارگوت بیکل

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :

عصا

سلام به دوستای خوبم .

امشب یک شعر جالب از طریق دوستان برای  گروه ارسال شده بود . از خوندنش لذت بردم و گفتم نجوای دل انگیز هم ازش بی نصیب نمونه .

عصا

همنشین من شده یکی عصا                  او که باشد  از برایم همچو پا

چون رفیقی بس شفیق و مهربان            از وجودش نیستم در انزوا

هر زمان آید به سر فکر سفر               او ز من هر دم بپرسد تا کجا

گر روم صحرا و دشتی هر زمان                بس تحمل می کند رنج مرا

این مرام در او ندارد خانه ای                 گر بترسد او کند من را رها

ار چه جنسش سخت و باشد آهنی                مرحم درد من آمد این دوا

کاش  می شد او زبانی می گشود            تا شود با این دل من هم نوا

با من او با بی زبانی راز گفت             گریه اش را می شنیدم بی صدا

او به من گوید که پند از من شنو               همچو من یاری نما خلق خدا

جای آن دارد به او گویم ز دل               واقع اکارت درست است مرحبا

صبحدم  دستی به رویش می کشم          لحظه ای یک دم نشد از من جدا

آهن از برخی رفیقان بهتر است                  دوستی با مردم نادان چرا

دوستی بگزین که غمخوارت شود               دور باشد او ز ترفند و ریا

هرعصایی کج رود راهش خطاست          راه  حق  گررفت گردد اژدها

داد حق دردی به من اما سپاس               چون رفیقم گشته یک درد آشنا

گشته او پای چپم این نعمت است                شکر گویم من خدا را بارها

تکیه گاه پای من شد این عصا                  دست حق باشد نگهدار شما

 نعمت باباعلی

شاد باشید

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :

شکایت یک انسان به امام رضا ( ع )

به نام خدا

یا ضامن آهو

سلام عرض میکنم  به خوانندگان عزیز نجوای دل انگیز

امید دارم که خوب و خوش و سلامت باشید .

امروز نامه یکی از دوستان که به ایمیلم ارسال شده بود رو دیدم. از خواندنش خیلی متاثر شدم و همین باعث شد تا اصل نامه را در نجوای دل انگیز قرار دهم تا شاید کسانی که از اینجا گذری می کنند با خواندن آن بتوانند نویسنده نامه را در حل مشکلش یاری نمایند . متن نامه را با لینک وبلاگ منبع آن در زیر برای شما خوبان کپی می کنم .

بنی آدم اعضای یک پیکرند         که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار             دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی            نشاید که نامت نهند آدمی

حق نگهدارتان باد

                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض ادب و احترام اینجانب حامد قاسمنژاد فرزند بهروز ساکن شهرستان گیلانغرب متولد 1364 مکنونات قلبی خود را خدمت خداترسان اعلام میدارم انشاءالله در این کشور امام زمانی صدایم به گوش دردمندی برسد و احقاق حق نماید . هرچند که غیر از خدا از همه مسئولین ناامید گشته ام زیرا میدانم نامه ها را فقط در حد رفع تکلیف می خوانند و در زباله دانی می اندازند و یا با پوزخندی جواب میدهند : همان است که قبلا گفته ایم .

لذا مجبور شدم مکتوبه ای را به حرم امام رضا(ع) بفرستم .و مطمئنم دیر یا زود مصاحبه کنندگان بانک مسکن کرمانشاه و یا افرادی که به هر طریق در حق من ظلم نمودند را تنبیه خواهد کرد.

و اما اصل مطلب اینکه اینجانب در سال 64 زمانی که شهرستان گیلانغرب زیر موشک باران بعثیان بود متولد شدم ، به دلیل نبود امکانات قطره فلج اطفالی به خوردم داده بودند فاسد بود که نه تنها مانع فلج شدنم نشد بلکه بدبختی را که در انتظارم بود سرعت بخشید ، پدرم که معلم است با گرفتن وام و ... مرا دو بار در بیمارستان مدائن تهران در سال های 67 و 70 توسط دکتر بدل بیط جراحی نمود ولی چندان نتیجه ای نداشت تااینکه با هزاران مشقت در شهرستان گیلانغرب و در رشته ریاضی با معدل 97/17 موفق به اخذ دیپلم شدم و در آزمون استخدامی بانک مسکن استان کرمانشاه در سال 84 قبول شدم ولی در مصاحبه حقم را ندادند ، ایکاش حضورا در محضر فردی عادل سوالات مصاحبه را مطرح می نمودم تا مشخص شود سوالات مصاحبه نه علمی بود ، نه عقیدتی و نه اطلاعات عمومی.

به من گفتند اگر به تهران بروید و نزد آقای طوطیان شکایت کنید چون ایشان فردی متدین و خداترس و دلسوز و مهربان است حق شما را خواهد داد ، با هزاران امید به تهران رفتم ولی دو روز دم در ماندم ولی اجازه ورود نزد ایشان را به من ندادند زیرا هم شهرستانی بودم و هم از ناحیه پا فلج ، لذا دیگر نتوانستم در تهران بمانم مکتوبه ای نوشتم و تحویل دفتر ایشان دادم هرچند خود جواب آنرا میدانستم :((در مصاحبه نمره قبولی را کسب ننموده اید)).

لذا از عزیزانی که این مکتوبه  به دستشان خواهد رسید خواهشمندم محض رضای خدا موضوع را پیگیری نمایند .

 

با احترام مجدد حامد قاسم نژاد  

  ساکن شهرستان گیلانغرب روستای کلاهدراز تلفن : 09183347797

 

متن شکایت به آستان قدس رضوی

بسمه تعالی

 حرم مطهر حضرت ثامن الائمه علی ابن موسی الرضا (ع)

سلام علیکم

حمدو سپاس بر خداوند سبحان و درود و رحمت خداوند بر جد بزرگوار و مادرت فاطمه(س) و پدران پاکدامن و مظلوم و فرزندان معصومت، بویژه امام آخرین حضرت بقیه الله الاعظم، سلام بر روی مطهر فرزندت امام راحل و به محضر نایب فرزندت محبوب دل مستضعفین ولی دنیا و آخرت آیت الله خامنه ای هم نام جدت علی(ع) و سلام بر شهدای راه دینت و خالصان حرمت و تولیت آستان مقدست.

آقای من ، اینجانب ساکن شهرستان گیلانغرب متولد 1364 که از ناحیه پا مشکل دارم و تحت پوش بهزیستی گیلانغرب نیز هستم باستحضار میرسانم که در سال تحصیلی 81/80 در رشته ریاضی با معدل 97/17 دیپلم گرفته در آزمون کتبی استخدامی بانک مسکن در سال 84 قبول شدم ولی در مصاحبه حقم را نداند لذا از دست مصاحبه کنندگان بانک مسکن استان کرمانشاه به آستانت شکایت می کنم ،به مسئول امور اداری آنها گفته بودم که از دستشان شکایت خواهم کرد ،ولی میدانم  آنقدر توجیه جهت موضوع و سوالات (مصاحبه) بدون بارمشان دارند که از مسئولین کسی نمی تواند قانعشان کند که اشتباه کرده اند زیرا در مصاحبه اگر خدا مدنظر نباشد هر کاری می توان کرد. آقا خودت می دانی اگر در جامعه فردی دلسوزانه به شکایات رسیدگی نکند واقعیتها از دید کارگزاران صالح پنهان می ماند.

امام هشتم درد دلم این است که بعد از قبولی در آزمون کتبی با هزاران امید جهت انجام مصاحبه رفتم ، نیاز به ترحم نداشتم  ولی انتظارم این بود که داوران بر اساس سلیقه شخصی نمره ندهند بلکه خداوند را ناظر اعمالشان بدانند و چون دیرباز و در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهیم شد باید پاسخگو باشند.آقای من  تو خو.د میدانی که من از لحاظ روحی به این کار نیاز داشتم ولی مصاحبه کنندگان حقم را ندادند لذا از محضرتان استمداد می طلبم افراد تصمیم گیرنده را متوجه کنی که به من ظلم نمودند و از شما آقای دو عالم تقاضا دارم حقم را بگیری که مطمئنم چنین خواهد شد .

ای سریع الاجابه از شما استمداد می طلبم که خودت واقعیت ها را برای کارگزاران صالح آشکار نمایید تا بیشتر از این قلب افرادی مانند من خون نگردد و حق به حقدار برسد.

ای امام هشتم شما میتوانستید مرا شفا دهید تا دیگر نیازی نبود تا توسط بعضی از کارگزاران به من و امثال من با دید حقارت نگریسته شود و چون نقص عضو دارم حقم را ناحق نمایند. امام رضا تو خود میدانید که توان من از توان بعضی از افرادی که اکنون در بعضی بانکهای استان مشغول کار هستند بیشتر است ولی نمی دانم.......                

ولی میدانم خداوند برجای عدل نشسته است.

منبع : http://www.hamed7797.blogfa.com/

  

  
نویسنده : شهرام ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :

← صفحه بعد