خاطرات زندگی من ( ۱ ) - دوران بچگی

 

سلام به دوستای خوب و عزیزم . چند روزی هست که از مشهد برگشتم و طبق معمول در گیر کارهای روزمره  شدم . اونجا جای همتون خالی بود . به نیابتتون نماز خوندم و برای اجابت حاجاتتون دعا کردم . انشاالله که امام رضا خودش ضامن و شفیع همه ماها پیش خدا بشه.

امروز تصمیم گرفتم که با یاری خدا شروع کنم  و از زندگیم  بنویسم . ازخاطرات شیرین و تلخی که هر کسی در زندگیش میتونه داشته باشه . از پیروزیها و شکستهایی که هر کدومش به نوبه خود درسی تازه به من می آموخت و باعث میشد  تا  دیدگاهی  تازه نسبت به دنیا ، زندگی ، آدما ، و هرآنچه که درارتباط با من بود ، بدست بیاورم . از شادیها و ناکامیهایی که مطمئنم زندگیم بدون آنها پوچ و بی معنا میشد . شاید خیلیها قبول نداشته باشند که یک شکست می تواند آغاز یک پیروزی بزرگ باشد و یا با وجود ناکامیهاست که میتوانیم به ارزش و بهای شادیها پی ببریم . اما اینها واقعیاتی است که من دراین سالهای عمرم تجربه کردم و به واقع به آنها پی بردم .

28 سال پیش در خانواده ای فرهنگی  و اهل  یکی از شهرهای جنوبی کشوربدنیا آمدم . پدر و مادرم هر دو تحصیل کرده و کارمند دولت بودند و درحال حاضردردوره بازنشستگی بسر میبرند . بهترین و شیرینترین سالهای عمرم یعنی دوران طفولیتم مصادف شد با آغاز جنگ تحمیلی وهمانطورنوجوانیم هم در جنگ گذشت .

 

                                  sh.jpg?uniq=-yjt6yr

 

 چون در جنوب کشور زندگی میکردیم بمراتب زندگی سختتری نسبت به شهرهای شمالی داشتیم .هر روز صدای آژیر قرمز و هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای انفجارمهیب بمب و موشک و متعاقب آن آوارشدن خانها و ساختمانها بر سر ساکنانشان آسایش ، آرامش و امنیت ما را سلب میکرد.

سئوال مشترکی برزبان کوچک و بزرگ جاری بود :

امروز موشک کجا افتاده ؟   

نانوائی نزدیک مدرسه ، خونه علی همکلاسیمون ، بقالی سر کوچه ، مدرسه راهنمائی پسرانه ، عروسی که چند کوچه پایینتر برگزار شده ( که متاسفانه منجر به شهادت همه شرکت کنندگان در عروسی شده بود ) .

هنوز یادم نرفته صبح هایی را که با همکلاسیها یم به شوق درس وارد کلاس میشدیم و هنوز زنگ تفریح بصدا درنیامده بود که با صدای آژیرقرمزمدرسه را تعطیل میکردند وهرکسی میبایست برای نجات جان خود به سرعت خودش را به خانه یا پناهگاه نزدیکی میرساند . یکی از همین روزها بود که با شنیدن صدای آژیر قرمز، مدرسه را تعطیل کردند تا بچه ها خودشان را به خانه یا پناهگاه برسانند ، یکی از بچه ها بعد ازچند دقیقه به مدرسه برگشت. مش رحیم سرایدار مهربان مدرسه دررا بازکرد و با دلهره و تعجب پرسید چی شده پسرم ؟! چرا برگشتی ؟!   شاگرد جواب داد  خونمونو پیدا نکردم . سرایدار دستشو گرفت و به سمت خونشون راهی شد. وقتیکه به خونشون رسید ، دید که اثری از خونه نیست . دراثراصابت موشک آن محل به وسعت یک میدان بزرگ با خاک یکسان شده بود و تمام کسانی که زیر آوار مانده بودند ، شهید شدند .از جمله خانه و خانواده آن شاگرد . چند سالی را ما و تمامی همشهریانمان درزیرزمینهای منازل و یا پناهگاهها بسر بردیم به امید اینکه جنگ زود تمام میشود و دوباره آسایش و آرامشمان را پیدا خواهیم کرد . ولی وقتی دیدیم که متاسفانه دشمن متجاوزقصد عقب نشینی ندارد و جنگ ممکن است سالها بطول انجامد ، تصمیم گرفتیم به شهرکها و یا باغهای اطراف شهرمان پناه ببریم و موقتا ساکن شویم تا حداقل جانمان درامان باشد و بعد  ببینیم چه پیش خواهد آمد . اهل اینهم نبودیم که شهرو دیارمان را ترک  کنیم و در شهرهای شمالی  ساکن شویم . البته این را هم بگویم که چون پدرو مادرم کارمند بودند و میبایست که در محل خدمت خود میماندند تصمیم گرفتیم که همه خانواده در کنارهم باشیم و از هم جدا نشویم . یا همه با هم می مانیم و یا ....

بهرحال آن سالهای سخت را ما و بقیه خانواده مان دریکی ازباغهای اطراف شهر ساکن شدیم  و هرروز شاهد خراب شدن خانهایمان ، ویران شدن شهرمان و شهید شدن جوانان غیورمان توسط دشمن یاغی بودیم . این شد که من درسهای دوره ابتدائی را در باغ و با کمک مادرعزیزترازجانم و خالهای مهربانم و کلاسهای تقویتی که آنروزها از تلویزیون پخش میشد خواندم ، و فقط برای  امتحانهای پایان هر ثلث در مدرسه حاضر میشدم . چه نوجوانان دلیر و جوانان رشیدی که این صحنه ها را دیدند و تاب ماندن نیاوردند ، رفتند و ما در آرزوی بازگشتشان به سوگ نشستیم .

 

ادامه دارد ...

   

 

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا خان اف

خيلی جالبه مخصوصاْ عکست خيلی نازه

فاطمه

خوشحالم که بلاخره نوشتن خاطراتت رو شروع کردی.خيلی گويا و زيبا نوشتی . ترسو دلهره جنگ کاملا حس ميشه .منتظر بقيه نوشته هات هستيم.موفق و پايدار باشی.

معصومه

همه ما بنحوي در زندگي فراز نشيبهاي رو طي كرديم. درسته، انسان بدون لمس كردن سختي ها و مشگلات هيچ گاه پي به ارزش معناي واقعي زندگي نمي بره، اون كسي در زندگي برندست كه با وجود فراز و نشيبها بتونه موانع رو با موفقيت طي كنه و به هدفش برسه، كسي كه براحتي چيزي بدست بياره هنري نكرده من به نوبه خودم بخاطر پشتكارتون به شما تبريك مي گم .... و به وجود دوستاني مثل شما (پوست كلفت) مي كنم. بابا اي ول از صميم قلب آرزو مي كنم در تمامي مراحل زندگي موفق و شاد باشيد.

mohammad

سلام من سايت باور رو باز کردم . فونتش رو ندارم.بهم ميگی از کجا بگبرم. راستی منم مشتری وبلاگت شدم . فقط از قبل ببخش اگه پيغام نگذاشتم . چون زياد اهلش نيستم.

دشتی

به نام خدا سلام آقای مبصر عزيز نوشتن خاطرات زندگی به خصوص فردی که توانسته به اکثر مشکلات غلبه کند برای دوستان ما بسيار مفيد می باشد.

رزيتا

با عرض سلام از اينكه به شما آشنا شدم خوشحالم و بايد بگويم مطالب زيبايي ارائه داديد و اميدوارم هميشه صبور و مقاوم باشيد راستي چه عكس جالب و نازي موفق باشيد

صنم

سلام شهرام. خیلی خوب اتفاقا رو به تصویر کشیده بودی. مشتاقانه منتظرم باقی شو بدونم.

مانی

من بسيار خوشوقتم که در دوران کودکی دوست تو نبودم. چهره ات اين سالها به مراتب قابل تحمل تره... پسرجان حيا کن! درسته جنوب هوا گرم بوده ولی اين دليل نميشه که... !!!!!

دشتی

به نام خدا سلام راستی اين گل پسر نمی خواد بزرگ بشه و ادامه خاطراتش را بنويسه

نگين حسينی

سلام. از محبت شما خيلی ممنونم. خوشحال ميشم در سايت هم به من سر بزنيد. ضمنا خاطرات تلخ جنگ از خاطراتيه که تا عمر داريم از يادمون نميره. خيلی سخت بود ... به اميد شادی، صلح و آرامش برای همه